هنوز بزرگ نشدم . . . یا حد اقل به بزرگی تو نشدم . . ..
باید برم . . .خیلی تند برم تا برسم . . ..
این روزا خجالت میکشم پست بدم . . .  از ایکس! خجالت میکشم پست بدم . . چون ازم میپرسه معنیش چیه . . باید بگم . . اما نمیتونم . . .
نمیدونم چمه . . .
این هفته رکورد زدم . . .با کلی کم کاری این هفته بهترین بودم . . . واسه خودم بهترین بودم . . .
همه چیز خیلی خوبه  . . .. جز این هیچی نمیتونم بگم . . . همه چیز عالیهههههه. . . . .به غیر از . . . . .
خوب باش. . . . خوب نباشی منم بد میشم . . . .
لطفا . . . . باشششششششش. . . .





یادمه قبلنا آقای ایگرگ بهم گفته بود وقتی پست میدی میفهمم زنده ای . .  . .
خواهش میکنم بفهم که زنده ام . . .
نیاز دارم . . . .کمکم کن . . . . هنوز بزرگ نشدم . . . یا حد اقل به بزرگی تو نشدم . . ..

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ جمعه 8 آذر 1387 æ ÓÇÚÊ 05:53 بعد از ظهر
وشحال باش مثل من . قول میدم تو هم میتونی . . . . میتونیییییییی. باور داشته باش !!!!!
می خوام . . . می خوام . . . می خوام . . .
میخوام ادامه بدم . . .بازم بیام جلو . . . . تصمیمی که گرفته بودم درست بود . . . اما نمیتونم عملیش کنم . . . .
شدم مثل اون جمله ای که تو درس یک دین و زندگی سال سوم نوشتن . . .  " . . .شبیه بیمارتی عمل میکنند می خواهند بیماری صعب العلاج خود را با دارو های مسکن ایجاد کنند . . . . "
 دقیقا عین اون شدممممممممممممم. . .

من خوشحالمممممم  . . . چون کلی درس خوندم  .. . چون امروز میخوام رکورد بزنم . . . از همه ی روزهایی که درس خوندن بیشتر بخونم . . .
من میتونم . . . چون میخوام . . .



پ ن: 
- فرویی؟
- هان؟
- زهر مار . درست صحبت کن . . .دوباره میگم . فرویی؟!؟!
. . . .. .
درست شو دیگه ! اصلا به تو نمیاد اینجوری باشی . . . خوشحال باش مثل من . قول میدم تو هم میتونی . . . . میتونیییییییی. باور داشته باش !!!!!

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ پنجشنبه 7 آذر 1387 æ ÓÇÚÊ 01:59 بعد از ظهر
مهسا میگه هزارو سیصد و دوتا از هزار و سیصد و سه تا بیشتره . پس به اندازه ی هزار و سیصد و دو تا ، دلش واسه ی خودش تنگ شده. .. . .
نمیدونم این حرکت درسته یا نه ! و همچنین نمیدونم این کارو به خاطر من کرده یا به خاطر شخص دیگه ای . و یا حتی من این کارو دارم به خاطر خودم میکنم یا کس دیگه ای. فقط تنها چیزی که میدوونم اینه که مهسا تصمیم خودشو گرفته.میخواد این بچه بازیارو تموم کنه !!!!! یه بچه بازی احمقانه که فقط به خاطر خلا بوجود اومده . دقیقا نکته ای که امروز خانم ایکس بهش اشاره کرده !
مهسا میخواد بذاره این خلا خالی بمونه . . . . میخواد بذاره از اینی که هست خالی تر شه !
باید اینجوری بشه ! مثل همین الان . . . ولی هزار برابر بیشتر . . .




مهسا میگه هزارو سیصد و دوتا از هزار و سیصد و سه تا بیشتره . پس به اندازه ی هزار و سیصد و دو تا ، دلش واسه ی خودش تنگ شده. .. . .
به قول دوستان ، مهسا داره کش و قوس میاد  . . ..
ببینیم این کش و قوس تا چه حد موفق و تا چه حد موفق نیست .

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ دوشنبه 13 آبان 1387 æ ÓÇÚÊ 07:27 بعد از ظهر
بدون شرح!!!
به قول خانم ایکس این روزا دوستیا بوی شاش میده .

باش موافقم شدیددددددددددد!!!!!!!!





äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ یکشنبه 12 آبان 1387 æ ÓÇÚÊ 09:37 بعد از ظهر
بعضی وقتا نیاز داری که لحظه های خوب رو واسه خودت تکرار کنی !
بعضی وقتا نیاز داری که لحظه های خوب رو واسه خودت تکرار کنی ! این لحظه ها اونایی نیستن که همیشه در موردشون حرف میزنم .
 لحظه هایی نیستن که فقط خودم حسشون میکنم .  این لحظه هایی که دارم ازشون حرف میزنم چیزایین که اتفاق افتادن  . . . بین کلی آدم . . . خندیدیم . . . ناراحت شدیم .. . 
امروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوب بود . چقدر به یه چیزی مثل اون نیاز دارم . که داشته باشمش . الان دارم وقتمو هدر میدم که انجام . اما نمیتونم جای دیگه ای باشم . . .
نمیدونم خوشحالم یا نه ! طبق معمولی که پست میدم یه لبخند مضحک روی لبم هست . ولی این اونی نیست که من میخوامش !

چشمام درد میکنه ! صورتم سنگینه !
خسته ام !
اول هفته اس ولی خسته ام !
هیچ چیز نیست که شارژم کنه ! باششششش! لطفا!!!! الان باششششششششششش! میخوام الان !





پ.ن  : جدیدا به این نتیجه رسیدم که بعضی چیزا لیاقت هیچ  چیز رو ندارن !

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ شنبه 4 آبان 1387 æ ÓÇÚÊ 11:13 بعد از ظهر
به قول آقای ایگرگ : " تنها خودت وضع درست رو ، تایم درست رو میدونی !به حرف بقیه کاری نداشته باش !!!!! "
شاید همه ی خوبی این سفر و بی کاری مسیرش این بود که به همه ی جمله هام فک کنم !!!!
تک تکشون رو تجزیه تحلیل کنم !! به اونایی که دوست دارم بخندم . . . کاش میشد عین این جمله هارو ثبت کرد  . . .  همه رو . . .واسه دوست داشتنشون  . . .

به خاطر حضور افرادی مثل خانم ایکس نمیتونم داد بزنم . نمیتونم بگم میییییخوام . . .
نمیتونم وقتی یه انرژی خاص توی وجودم هست داد بزنم . فکرشو کن  . چقدر خوب میشد ؟؟!؟!
 
من دارم زندگی میکنم . . .من دارم روز به روز به خودم نزدیکتر میشم . . . . من از تک تک لحظه هام باید لذت ببرم . . . نه تو . . . نه خانم ایکس . نه آقای ایگرگ .
مهم اینه که خوشحال باشم که هستم . . . مهم اینه من ، فقط من ، معنی کلماتم رو میفهمه . . . همیناس که موجب میشه من به سوی من پیش بره . . . . من به من نزدیک بشه ! این من  همونی بشه که میخوام . که میپرستمش . . .


همه چیز توی خونه واسم نفرت انگیزه ! به جز لحظه هایی که واسه داشتنشون حاضرم هر کاری کنم .  ..
واسه ی همه باید یه لبخند زشت و زننده بزنی . و وانمود کنی که چقدر خوشحالی . . .
آقای ایکس نماد یه انسان خودخواه و مغروره . این روزها حاضر نیستم حتی به خاطر داشتن لحظه های خوبم خبری ازش بگیرم . . . . بذار بره ! من میذارم اون خوش باشه!!!  و امیدوارم اونم یه جایی ، هر چقدرم که کم باشه واسه خوش بودن من بذاره  . . .
نیاز دارم . . . شدید !
بذارین خودم بگم . . .
به قول آقای ایگرگ : " تنها خودت وضع درست رو ، تایم درست رو میدونی !به حرف بقیه کاری نداشته باش !!!!! "


این دقیقا عین جمله ایه که بم گفت و  به این نتیجه رسیدم که بقیه به اندازه ی یه تخم مرغم واسم ارزش ندارن !!!!

                                                           



äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ شنبه 27 مهر 1387 æ ÓÇÚÊ 09:40 بعد از ظهر
هیچی واسه گفتن ندارم !!!!
هیچی واسه گفتن ندارم !!!!
جز اینکه دلم تنگ شده واستتتتتت!!!!



                                                                              
                                                                           

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ شنبه 13 مهر 1387 æ ÓÇÚÊ 12:10 بعد از ظهر
پاییز داره میاد ! یا اووووووووووووووووووووون همه خاطره ی نفرت انگیز که هیچ کدومشون امسال نباید روی من تاثیر بذاره !
خوشحالم! کلی انرژی دارم ! چون کلی مفید بودم ! کلی خودمو دوست داشتم ! کلی واسه خودم به عنوان جایزه ، شکلک کشیدم تو دفترم !!!!!
سایه های سیاه و سفید میان و میرن ! اما سرعت سایه های سیاه بیشتره ! کمتر میبینمشون !
از نبودن یه موجود عظیم با وجودی حقیر کنارم خیلی خوشحالم !
احساس میکنم روابط دارن عمیق میشن ! یعنی سطحی نیستن ! یعنی به راحتی نمیشه از بینشون برد!
یعنی خوشحالم ! یعنی دوست دارم ادامه بدم ! یعنی من ، خوشبخت ترین آدم روی زمینم ! اینا فقط چیزایی نیستن که اینجا مینویسم ! انا چیزایین که هر شب قبل از خوابیدنم یه با واسه خودم تکرارشون میکنم .
آقای ایکس بهم یاد داده که به هر چی فک کنی همون اتفاق می افته ! و این بهترین چیزیه که توی عمرم یاد گرفتم! و یا شاید هم تجربه کرده ام !!!!!
در حالی که همه ی این جمله ها واسه زندگی من ، وجود من صدق میکنه اما من باز هم به خودم میگم که خوشبختم ! خوشحالم !

نمیدونم از چی بگم ! از این بگم که خانم ایکس داره همون ایکس قدیمی میشه ! 
از اینکه هیچ وقت فکر نمیکردم بعد از 30 سال همه چیز درست بشه!
از اینکه صبح ها با کلی انرژی مثبت از خونه میرم بیرون ؟!؟!؟
از اینکه شبا واسه جایزه به خودم اجازه میدم گیم بازی کنم ؟!؟!؟
از اینکه بابت بعضی چیزا دلم میگیره ؟!
از اینکه امسال اینقدر زود داره پاییز میشه ؟!؟!!؟
چرا هیچ کس حواسش به این نیست ؟!؟!؟ پاییز داره میاد ! یا اووووووووووووووووووووون همه خاطره ی نفرت انگیز که هیچ کدومشون امسال نباید روی من تاثیر بذاره !


یا حق!

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ دوشنبه 8 مهر 1387 æ ÓÇÚÊ 11:09 قبل از ظهر
بذار زندگیمو کنم ! سوال نپرس ! زود اومدم که زود اومدم . اگه میخواای میرم و دیر میام
من خودمم زنده ام . چون دوباره چین و چروک های دلچسب پیشونیم رو میبینم !
من خودمم زنده ام . چون دوباره احساس میکنم که اینقد انگشتام درد میکنه که نمیتونم چیزی بنویسم !
من خودمم زنده ام . چون دوباره به تمیز و کثیف بودن اتاقم اهمیت نمیدم .
من خودمم زنده ام . چون دوباره ناخون میخورم . . . چون دوباره انگشت هام رو زشت کرده ام . چون موجب شدم دستم خون بیاد . چون دستام شبیه مهسای قبلا شده ! همونی که دوسش دارم . واسش میمیرم !!!!!!! خودمو دوس دارم ! مگه تو نداری؟!؟! اگه نداری خری ! چون خودمو دوست دارم از اتاقم بیرون نمیام . به خاطر اینکه خودمو دوست دارم روزی 5 تا قرص کلسیم و آهن و ویتامین کوفت و زهر مار میخورم . نه به خاطر تو !!!! واسه اینکه بتونم یه روز سفید تر و قشنگ تر رو داشته باشم !
من خودمم زنده ام . چون یادمه این عکسه مال چه موقعیه!
من خودمم . زنده ام . چون دوباره یه نفرو پیدا کردم که ازش بدم بیاد ! متنفر باشم . عق بزنم وقتی میبینمش ! کهیر بزنم . . . یا حتی اگه واقعا هم اینجوری نیست . . .. بذار باشه ! بذار من بگم که پیداش کرده ام . بذار بگم که روزی هزار بار میبینمش ! نیا بهم بگو پستات ناراحت کننده ان ! انگار که چه زندگیه کثیفی داری !
احمق! عوضی ! بذار حالا که دوست دارم داشته باشم ، تصور کنم که دارم ! خفه شو ! خفه شو ! خفه شوووووووووووو!
حالم ازت به هم میخوره ! به هیچ اس م اس و تماسی جهت توضیح در مورد پستم جواب نمیدم ! جز یه نفر !!!!!!
بذار زندگیمو کنم ! سوال نپرس ! زود اومدم که زود اومدم . اگه میخواای میرم و دیر میام ! اخم کردم که کرده ام! نگام نکن ! شیر نمیخورم که نمیخورم به تو چه ! لاغر شده ام که شده ام . به جهنم . . . رنگ و روم پریده که پریده به . .. .
اصلا به تو چی ؟!؟!؟!
احمققققققققققققققققققققق ! دوست دارم ! تو رو به خاطر خودم دوست دارم ! دیوونه ! دوست دارم !!!!!!!!!!!!!!!!



اینم عکس فردای اون روز :
 
                                                            


äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ یکشنبه 24 شهریور 1387 æ ÓÇÚÊ 11:09 قبل از ظهر
حالم ازت به هم میخوره ! خیلی بیشتر از اونی که فکرشو کنی !
تا حالا شنیدی یکی بگه وقتی حرف میزنی کهیر میزنم ؟!؟!؟! حرف نزن! خفه شو !
حالمو به هم میزنی !!!! من نمیدونم چه مرگت شده ! بعد از نود و بوقی الان یادت افتاده با خونواده ی ایکس خوب باشی ؟!؟! میخوام سر به تن هیچ کدومشون نباشه ! از بزرگ تا کوچیکشون !!!
حالم ازت به هم میخوره ! میفهمی یعنی چی ؟ !؟؟! این حرفات واسه من یه نیروی جدید نیست که بخوام شرو کنم . . .. بد تر   ذهنمو مشغول میکنه . خفه شو ! برو بیرون!!!!
کاش آقای ایکس خونشون بود میرفتم پیشش!!! واسه 24 ساعت حد اقل!
هر چی آقای ایکس بهم انرژی داده بود یه هفته ای همه شو کشیدن بیرون ! چش ندارن ببینن من خودمم ! باید حتما به زور جواب سلامشونو بدم که آدم بشن  !
بدم میاد ازتونننننننننننننننننننننننننننننننننن!
میخوام زود برم مدرسه! که زندگیم شکل پیدا کنه ! یکم مفید تر باشم ! یکم فک کنم ! ببینم دوستام درس میخونن که یه خورده شرمنده بشم !
شاید همین تنفر یه نیروی خوب باشه واسه زیاد خوندن ! واسه تحمل نکردن تو و ریخت نحصت ! حالم ازت به هم میخوره ! خیلی بیشتر از اونی که فکرشو کنی !

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ یکشنبه 17 شهریور 1387 æ ÓÇÚÊ 09:09 قبل از ظهر
از همه مهمتر ، من خوشحالم چون مهسا حین بی حس بودن خوشحاله !!!!!!
نمیدونم خوشحالم یا ناراحت ! احساس میکنم که از قالب زمان پرت شدم بیرون . این حس مال الان نیست ! مال سه چار ماه دیگه اش ! این حسی که داری مال آذر ماهه ! الان چرا ؟!؟!؟!
نمیدونم به خاطر خوشرنگیا ، به خاطر دوست داشتنای خودم خوشحالم ؟!!؟
یا به خاطر اینکه هیچ کس اینقدر لیاقت نداره که من دوستش داشته باشم ، بهش فک کنم ناراحتم !؟!؟!
فک نکن منظورم با توئه ! نه ! مشکل چیز دیگه ایه ! مشکل اینه که دیگه حتی این بغل دستیامم دوس ندارم !
پای اون نوشته ی ساختگی که همه اش امید ها و آرزو هام بود اینقدر ذوق کردم که آخراش داشت باورم میشد که واقعا . . . . ولی یکم که گذشت چیز دیگه ای جلو رووم دیدم . . . دیدم واقعا این نیست . ..  چیزیه که هنوز ته دلت رو کدر میکنه ! موجب میشه از همه فاصله بگیری . .  کلمه ها رو تو دلت تکرار کنی . . . با خودت حرف بزنی ! فک کنی!!!!
شاید از تو به خاطر خودت خوشم نیاد ! بلکه به خاطر خودم از تو خوشم بیاد ! به خاطر همه ی چیزایی خوبی که اون موقع داشتم ! مهمتر از همه اینه که درس خوندنمو با تو شروع کردم . . . تنها تفریحمو با تو شروع کردم . . .
ممکنه یه آرشیو عکس مثلا از عکسای من ، آقای ایکسو خوشحال کنه . . . اما خبر نداره . . . که خودمو خیلی خوشحال تر میکنه . . .خفه میکنه منو . . . . بی حس میشم ! مثل اون حالت خاص!

من خوشحالم . ..  چون یاد اون لبخند خووب می افتم .  . من خوشحالم .  . . چون هنوز میتونم ادامه بدم . ..
من خوشحالم چون یه بار تونستم ، الان هم میتونم . . . و از همه مهمتر ، من خوشحالم چون مهسا  حین بی حس بودن خوشحاله !!!!!!

P.S: هی ! دلم واست تنگ شده ! آخه مامان امروز سبزی خورد میکرد !!!!! ولی شرمنده ! اینجوری اهصابم راحت تره ! حوصله ی جنگ و دعوا ندارم!!!!
P.S:  هیچی !  از اون هیچی دومیا ! به خدا این دفعه هیچی دومی بود . . یا شاید هم سومی . . چهارمی . . و . . ..  فقط میدونم که اولی نبود !


äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ چهارشنبه 13 شهریور 1387 æ ÓÇÚÊ 10:09 قبل از ظهر
نمیتونم دیگه !!!! نمیتونم!!!!
اینجوری نگام نکن ! نخیر! لاغر نشدم  ! رنگ و روم نپریده ! حالمم گرفته نیست ! ببین خوبم ! ( با یه خنده ی تابلوی زورکی ) .
نمیخوام!!!! میخوام اون روز تکرار بشه !!!!
از دست و پا زدن بدم میاد ! از ترک خوردن بدم میاد! از سرد و گرم شدن بدم میاد ! یا سرد سرد بشم یا گرم !!!! همونقدر که از سرد و گرم شدن و ترک خوردن و دست و پا زدن بدم میاد ، از تو هم بدم میاد! ! !
یا حداقل وقتی اینجوری هستی ازت بدم میاد!!!!
نمیتونم دیگه !!!! نمیتونم!!!!


äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ شنبه 9 شهریور 1387 æ ÓÇÚÊ 11:08 قبل از ظهر
اینقدر همه چیز آروم شده که هیچی باقی نمونده که ازش متنفر باشی ! اون یکی هم که باقی مونده نمیتونی ازش متنفر باشی

پس کو این انرژی ؟ این انرژی ای که از ازش حرف میزدی؟ این انرژی فضایی؟

کجاس؟ چرا نیستش ؟ چرا با نبودنش داره بدبختت میکنه !

 

دلت میخواد تو چشم یه چیزی نگاه کنی . . . بش بگی حالم ازت به هم میخوره ! اما نیست ! هیچی نیست ! هیچی !

باورت میشه ؟!؟!؟ اینقدر همه چیز آروم شده که هیچی باقی نمونده که ازش متنفر باشی ! اون یکی هم که باقی مونده نمیتونی ازش متنفر باشی ! نمیتونی تو چشاش نگا کنی فحشش بدی ! که چی بشه ؟!؟! که خالی بشی ؟!

به قول خودم ، دلم سنگینه . خیلی سنگین !!!! ولی مدام سبک و سنگین میشه !!! وقتی سبکه وزنش معمولیه ! خیلی سبک نیست ! ولی وقتی سنگینه کمر شکنه!!!!

الان ! تو این لحظه ی خاص ، گلوم هم سنگینه !

خوشحالی که خانم ایکس خونه نیست ، اما اشتباه نکن . منظورم تو نیستی . یه خانم ایکسی که تقریبا همیشه خونه اس !!!!

دوست داری با این آهنگه بخونی . .. بخونی . .. بخونی . .. . تا شاید یکم آروم شی !!!

چشات قرمزه ! میسوزه !!!!!

دلم تنگ شده !! واسه خودم !!!!

زود گذشت !!! میخوامممممم!!!! دلم تنگ شدده واسه خودم . .. برش گردون !!!! بدش به من . . .

ولم کنید . . .وقت ندارم به حرفای شما برسم . . که کی چی گفته و کی چی نگفته !!!

بذارین وقتم و صرف این کنم که خودمو پیدا کنم . .. این انرژی ای رو که ازش حرف میزدم پیدا کنم . . . . ازش استفاده کنم تا بدبخت نشدم !!!!!

 

بدش به من !!!همین الان !!! ازت خواهش میکنم !!!


äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ چهارشنبه 23 مرداد 1387 æ ÓÇÚÊ 04:08 قبل از ظهر
چرا!؟!؟!؟!؟ چرا نمیشه داد بزنم ؟!؟!؟ میخوام داد بزنمممممممممممممممممممممم!!!! بگم . . .چی بگم؟
با یه انرژی ای تقریبا دو برابر این انرژی ای که تو این دو هفته هدر دادم می خوام شروع کنم . خوشحال نیستم . در این لحظه ی خاص کاری واسه انجام ندارم . منتظرم  . منتظرم برسم خونه و برم تو اتاق خودم . تو فنجون خودم چای بخورم . زیر باد کولر اتاق خودم بخوابم . . . گرمای همیشگی تخت خودم رو حس کنم . . . میخوام درس بخونم . قصدشو دارم . اما نمیدونم چقد موفق میشم این پروژه رو اجرا کنم .
فاصله ها خیلی کم شده . خیلی بیشتر از خیلی . اما به نظرم به درستی کم شده ان . رنگا پر رنگن .  همشون آبین . سبزای پر رنگن و پر رنگ تر نمیشن . تا مدت ها بعد !!!!!!
فعلا باید همینجور بمونن . دست ما نیست !!!!
تا جایی که دست ما بود پر رنگش کردیم . مداد رنگیو تراشیدیم . بیشتر دستمون رو روی کاغذ فشار دادیم . . .سعی کردیم کنار زندگی کردن نقاشی کنیم .و اما زود فهمیدیم که کنار نقاشی کردن داریم زندگی میکنیم . ولی به نظر من مهم نیست اینا  . . .مهم اینه که نقاشیت رو دوست داری . . . و مهمتر از همه اینکه قرار نقاشیت رو قاب کنی . . . بزنی به دیوار ! نه اون چار دیواری خونه و اتاق ! به یه دیوار دیگه . . . . یه دیواری که فقط وقتی خراب میشه که تو مرده باشی . . .
نمیدونم خوشحالم یا ناراحت  . . .
نمیدونم . . . هوای خانم ایکس رو داشته باشم یا آقای ایگرگ .  حق با آقای ایگرگه . ولی خانم ایکس هم گناه داره . . .نیاز داره . .. . جو زشتی بود . . .
نمیتونی تحملش کنی . . .  ترجیه میدی بیای تو اتاقت . . . به هزاران کتابی که روی میزته فکر کنی . . . که باید خونده بشن . . تک تک مسئله هاش حل بشن . . . ترجیه میدی به همه ی اینا فکر کنی . . . اما به اینا فک نکنی . . .

دوست دارم با یه نفر حرف بزنم ! اما در دسترس نیست ! نمیدونم گفتن اینا درسته یا نه ! اصلا شاید به ضررم باشه  . . . ضرری که موجب بشه دوباره از یه برج که صد برابر از برج قبلی بلند تره پرت شم پایین و این دفعه با سر بخورم زمین !!!!!



من کیم ؟!؟!؟
چرا!؟!؟!؟!؟  چرا نمیشه داد بزنم ؟!؟!؟ میخوام داد بزنمممممممممممممممممممممم!!!! بگم . . .چی بگم؟


äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ سه شنبه 1 مرداد 1387 æ ÓÇÚÊ 11:07 قبل از ظهر
فقط من و من میفهمیم این من و من کیه !!!!!!!!
حس خوبیییییییی دارم!!!! احساس میکنم رنگ دارم . .. . رنگ . . .. قرمز . . .آبی.  . سیاه . . .سفید . . حتی حاضرم صورتی !!!! فقط رنگ باشه و مهم نیست که چه رنگ باشه  .
خوشحالم . .. خیلی !!!!!!!!!!!!!!!!!!
همه اش هم مدیون آقای ایکسم !!!!!!
اون دوتا آدامسی که واسه روز مبادا نگه داشته بودم بی استفاده موند  . . . اشکال نداره  . . الان میخورمشون . . .و احساس میکنم که نیازه ازشون استفاده کنم. 
اول هول شدم . . .. بعد چشامو بستم . . . بعد به اون چیزی که خواستم رسیدمممممممممممم!!!!! خیالم راحت شد !!! ولی بازم میخواااااااممممم!!! میخوااااامممممم!!!!
چرا تو فرصتی که ممکنه مدتها بعد مثلش پیش بیاد نه من میتونم خودمو کنترل کنم و عاقلانه تصمیم بگیرم . . . نه من !!!! نه من منظورم رو درست میرسونم . . .نه من منظورمو میگیرم . . .
و جالب اینجاس که فقط من و من میفهمیم این من و من کیه !!!!!!!!

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ دوشنبه 24 تیر 1387 æ ÓÇÚÊ 01:07 قبل از ظهر
به ضررم نیست . به سودمه . . .قبول دارم . . . اما مثل اینه که یه ظرف بلور رو که یه روز توی فریزر بوده و یخ زده بذاری روی اجاق گاز . معلومه که میشکنه !!!!

یادمه قبلنا که دستامو با صابون مایع میشستم مخصوصا اگه آب خنک بود با اون لبخند مرموز و حس دوست داشتنی و سر گیجه ی خوبی که داشتم مویرگ های دستمو که معلوم میشدن دوست داشتم . . . فقط در حالت خاص دستم رو با صابون مایع میشستم . . . زمانی که اون لبخند مرموز و حس دوست داشتنی و سرگیجه ی خوب رو داشتم . . . در غیر این صورت با صابون عادی !!!!! دیروز به اجبار بدون حضور این حالت خاص دستم رو با صابون مایع شستم . . . یه صابون زرد رنگ و یاد یه چیزایی افتادم و دلم سیاه شد . . . .

خواستم حال خاص رو ایجاد کنم ولی نشد . . . یا شایدم نخواست . . . یا شایدم نذاشت !!!!!!!!!!!!! به ضررم نیست . به سودمه . . .قبول دارم . . . اما مثل اینه که یه ظرف بلور رو که یه روز توی فریزر بوده و یخ زده بذاری روی اجاق گاز . معلومه که میشکنه !!!! حالا مهم نیست ! واسه من هست !!! واسه اون نه!!!! دیگه هیچ کدوم از اونا رو نمیگم . . . تا بفهمه واسه شنیدن باید شنیده بشه !!!! واسه حس کردن باید حس بشه !!! و واسه عادی بودن باید عادی بشه !!!!!

امروز بهترین موقعیت رو گیر اوردی . . . یا واسه تموم شدن . . .یا واسه شروع شدن . . . از این دو حالت خارج نیست به گمونم یه هفته میتونه زمان مناسبی باشه !!!!!!


äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ جمعه 14 تیر 1387 æ ÓÇÚÊ 11:07 قبل از ظهر
ون دو تا اتفاق زشتی که باید یه ر وز ی می افتاد همه اش با هم توی امروز افتاد . . . .
کاش مطمئن بودم هیچ وقت این پست رو  تو یا کسایی که توی لیست خانم اوکتا بودن نمیخوندن . . .. اونوقت اینقدر فوحشت میدادم . .. تا حرسم خالی شه ! اینقدری که حالم ازت به هم بخوره  . . . تا اتفاقات اخیر رو بتونم بهتر هضم کنم . . . تا با حرف هام جای همه ی " هیچی اولی " های این مدت رو پر کنم . . ..
آخه بدبختیمم اینه که باید خیلی عادی برخورد کنم . .. هیچ اتفاقی نیفتاده . . . نه تو نت  . .. نه تو خونه !
خب اصا که چی ؟!؟!؟ امروز شنبه اس !
اون دو تا اتفاق زشتی که باید یه ر وز ی می افتاد همه اش با هم توی امروز افتاد  . . . .
چرا با هم ؟!؟!؟!؟!؟



äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ یکشنبه 9 تیر 1387 æ ÓÇÚÊ 11:06 قبل از ظهر
خوشحالم . . . خوشحالم . . . خوشحالم . . . .
ملت اعتراض کردن که پستام خیلی غمگین و ناراحت و خاکسترین ! در نتیجه این سری اومدم بگم :
خوشحالممممممممممممممممممممممممممممممممممم!

بیست و چهار ساعتی رو که گذروندم جز بهترین ساعت های این چند ماه گذشته بوده . . . .
اول سرور و مخلفات  کلی انرژی گرفتم .
بعد مرجان و یه مشت چرندیات دوست داشتنی و چیزایی که تا ابد دو خاطرم میمونه !
بعدم اتفاقات جالببببب!!!!
و بعدش هم خوابببببببببب!!!!!!!! این سری تا 4 ظهر خوابیدم !! رکورد زدم
خوشحالمممممممممم. خیلی  . همه چیز رنگیه  . حتی عکس های سیاه و سفید لاشخور بغلیه !!!!!! دوستشون دارم . ..
اتاقمو دوست دارم . .. گرسنگیم رو دوست دارم . . .
آقای ایکس رو دوست دارم ! اخبارش رو نروم نیستتتتتتتتتتتت!!!! بشین اخبار ببین تا هر وقت که دوست داری . .. . .
فردا باید برم مدرسه ! احتمالا امروز آخرین روزیه که میتونم اینقدر خوشحال باشم . . .به دلیل اینکه یحتمل فردا کارنامه بدن .  .. فردا ندن . .. همین روزا میدن !!!!!!

خوشحالم .  . . خوشحالم . . . خوشحالم . . . .


äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ جمعه 31 خرداد 1387 æ ÓÇÚÊ 03:06 قبل از ظهر
دیشب به اندازه ی یه دنیا ماجرا واسه تعریف کردن داشتم!!! کجاییییییییییییییییییییییییییی!!!!
یکی اینجا نیست که حرف های خودم رو به خودم تحویل بده ؟ نیاز دارم یکی دعوام کنه . یکی تک تک این خطر هایی رو که دارم به خودم و با آگاهی کامل نزدیک مینکنم تو گوشم زمزمه کنه . لیست کنه واسم . هر روز بشماره که چند متر دارم از شخصیت خودم دور میشم .

 سنگینی زشتی رو قلبمه . واسه اینه که سخت نفس میکشم . نمیدونم چیا تو ذهنمه . درسا ؟ ماجراهای این چند وقته ؟ شب گذشته ؟ ماه گذشته ؟ سال گذشته ؟ کارنامه ها ؟کتابی که تازه تموم شده ؟ خاطره هایی که از این آهنگها داشتم  ؟ هر کدوم مال یه دورانه . یکیش اول تابستون ! یکیش آخره تابستون ! یکیش بهمن ماه !

یکی نیست بهم بگه چرا اینقدر تغییر کردم ؟ چرا اشتباه دارم بزرگ میشم ؟ یکی نیست این اشتباه رو به روم بیاره ؟ تحقیرم کنه ؟تا شرمنده شم ؟ تا به خودم بیام ؟  پس شماها واسه چی اینجایین؟ واسه چی کنارمید ؟ واسه اینکه بذارید همینجوری برم . .. آخر سر بگید اگه از این مسیر رفته بودی نمی افتادی تو دره ؟

کجایی تو یکی ؟ !!؟! میدونی چقدر نیاز دارم که دعوام کنی ؟ تا واسم تصمیم بگیری من فقط یه خاطر اینکه افکارم رو درگیر نکنم بهش عمل کنم ؟!!!؟!؟!

همه از دستم ناراحتن ! حق دارن !! حتی ایکس!
 
نمیدونم چرا حرفام زود تموم میشن ! کلی کلمه داشتم که باشون خودمو آتیش میزدم !! کلی !!! بزرگتر از همه ی دنیا!

کجایی؟!؟!؟!؟ نیستیییییییی!!! دیشب به اندازه ی یه دنیا ماجرا واسه تعریف کردن داشتم!!! کجاییییییییییییییییییییییییییی!!!!



äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ سه شنبه 28 خرداد 1387 æ ÓÇÚÊ 01:06 قبل از ظهر
ولی چیزی واسه از دست دادن نداری . . .. . ..اشتباه های زندگیتو تو یه اشتباه خلاصه نکن !!!
نمیدونم از کجا شروع کنم!
از اونجایی که خانم ایکس دیگه نمیکشه ! اینکه خانم ایکس دیگه دووم نمیاره ؟!؟!؟! دیگه نمیتونه ؟!؟!؟!/
ولی نه ! اون به من قول داد بره از اول شروع کنه !بره یه ایکسه جدید بشه . مثلا بشه ایگرگ !!! واسه آدمای جدید بشه ایگرگ !!!!
خیلی جالبه ! از بین این همه ادم ، خانم ایکس جزء معدود کساییه که تو لیست ایکس و ایگرگ هام هستش ! بیشتر این ایکس و ایگرگ ها اون سه نفری هستن که با من تو این چار دیوارین ! اما چی؟!؟!؟! این نه ! این جز این چار دیواری نیست ! اصلا تا حالا ندیدش !
سرم درد میکنه . اما نه به شدت پریروز .
چرا زمان نمیگذره ؟ ؟!!؟!؟!؟ میخوام آخر هفته ی دیگه بشه !!!! اوه !! شیت ! نه ! همینجوری با سرعت خودش بگذره . هفته ی دیگه خانم ایکس میاد ! اما  سخته چون یه اتفاق دیگه هم می افته !!! پس بهتره که همه چیز روال عادی خودشو طی کنه !
چشمام درد میکنه . . ..
درد میکنه . . .
درد میکنه . . .
اونقد درد میکنه که حاضرم همه رو بنویسم !همه ی چیو ؟ نمیدونم !!!!
امروز الهام دلش واسه باباش تنگ میشه ! هر کی بود دلش واسه باباش تنگ میشد !


اصلا دردم چیه ؟ ؟ ؟!؟!؟!؟! نمیفهممممممم!!!!
بذار نفهمم ! ولی چیزی واسه از دست دادن نداری . . .. . ..اشتباه های زندگیتو تو یه اشتباه خلاصه نکن !!! خیلی دوست دارم . . .. بیشتر از هر کدوم از آدمایی که الان دور و ورمن . . . .. . دلم واست تنگ میشهههه!!!!

äæÔÊå ÔÏå ÊæÓØ اوراک ÏÑ پنجشنبه 23 خرداد 1387 æ ÓÇÚÊ 11:06 قبل از ظهر